خرید بک لینک
خیلی وقته نیومدم :) دو یا سه مرتبه اومدم بنویسم اما پشیمون شدم دیگه ننوشتم اتفاقای خیلی عجیبی افتاده هم خوب هم بد فکر کنم گم شدم به قول مجتبی شکوری ولی هنوز پیدا نشدم چند تا طناب نجات دارم یکیش محکم گرفتم و فعلا امن نگهم داشته چندتای طنابای نجاتم اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا صفری تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 19:21

حس میکنم چیزی که دارم برا خودممیسازم دنیای اطرافم خیالاتم تصوراتم مال من نیست و همش تحت تاثیر قرار گرفتن دیگران و عزیزترانم بوده

دنبال پیدا کردن خودمم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم به گشتن و از چه راهی

میدونم با خیلی از حرفامتناقض داره

برچسب: نویسنده: آریا صفری تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 19:21

تردید .... هرلحظه آدممیکشه ...... تردید بزار کنار و تمومشکن

برچسب: نویسنده: آریا صفری تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 19:21

بعد از فکر کنم دو سال دیدمش یعنی نامحسوس یعنی وقتی که کسی حواسش نبود

هنوزم تمام حسای گنگ و مبهم و خوب و بد و سرما و گرما و..... بهم هجوم آورد حسی نیست ولی فکرکنم اثر اون ۸ سال راستش چرا دقیق بهش نگاه نکردم چرا باهاش چشم تو چشم نشدم از چی میترسیم اینکه نکنه دوباره اون حس ۸ سال برگرده ......

نمیدونم ... کاش این ترس و دلیل و منطقای الکیم کنار میزاشتم و خودم رها و راحت میکردم

برچسب: نویسنده: آریا صفری تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 19:21

یکم حرفایی که هیچوقت نتونستم بهت بگم عزیزم ....

برچسب: نویسنده: آریا صفری تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 19:21

با اینکه بعد ۱۳بدر و تعطیلات نوروزی همین روال الان دارم ولی بازم استرس گرفتم نمیدونم فقط من اینجوریم یا همه

شاید بخاطر ۱۳ بدر خاصیت روزش :(کلا استرس میده اونم خیلی

سال های دیگه ایشاالله اگه زنده بودم باید سعی کنم یه کار باحال انجام بدم که این حس بد از بین بره

برچسب: نویسنده: آریا صفری تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 19:21

گاهی اوقات واسه یه نفر پادزهری هستی واسه زهر هایی که دیگران به او زدند اما امان از روزی که خودتم زهری باشی به جونش که پادزهریم نداره شایدم ......بیخیال

برچسب: نویسنده: آریا صفری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:38

حالم بهم میخوره از این بی غیرتی ها از این بی مسئولیتی ها سختم دارم نابود میشم که خیلی چیزا میبینم و نمیتونم کاری کنم کاش پسر بودم پسر بودم دست بیشتر باز بود اوضاع را شاید میتونستم یکم سرو سامون بدم اعصااابم خورد ک برای خواهرم نمیتونم کاری کنم اعصابم خورد ک نمیتونم جلو دامادمون وایسم خیلی سخته خییییییلی سخته نامردی ببینی و نتونی کاری کنی خیلی سخته پر از بغضم پر از کینم پراز خشمم حش میکنم روحم داره رنده میشه داره تحلیل میره ای خدااااا خودت کمکم کن خودت یه کاری کن ........

برچسب: نویسنده: آریا صفری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:38

همه ی ما از آدمایی که دوست داریم یه تصور میسازیم یه خیال یه رویاو ......

اما خدا نکند تصورما از خود واقعیشون بهترباشد اونجا که دوست داشتنمان زخمی میشود

برچسب: نویسنده: آریا صفری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 20:19

امشب بعد از مدت ها نماز خوندم بعد از مدت ها آرامشش حس کردم بعد از مدت ها ....نمیدونم چی بگم مثل کسی که معشوقش دیده باشه تپش قلب میگیره تپش قلب گرفته بودم نکه بگم عاشق واقعی هستم نه تپش قلبم بخاطر اینهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا صفری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 20:19

همیشه فکر میکردم تنهایی خوبه وقتی تنهایی به همه کارات میرسی اما تازه فهمیدم تنها ک باشی دیگه انگیزه ای نداری حتی انگیزه واسه زندگی کردن حالی ک الان من دارم نمیدونم شاید دلیل حالم فیلمی ک به تازگی دارم میبینم یا اینکه دو شبه با دوستم سردم یا اینکه استرس درسام دارم یا..... کلا هرچی هست اصلا خوب نیست هی سخته تنها باشی و با روح فرقی نداشته باشی

برچسب: نویسنده: آریا صفری تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 3:36

دلت که تنگ بشود دیگر خودت را فراموش میکنی و اینجاست که تو میمانی و یک دنیا از او

برچسب: نویسنده: آریا صفری تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 3:36

گاهی اوقات دلت هزار تیکه میشور از یک شوخی دیگری و تو میمانی دلی که قوی ترین چسب دنیا نمیتواند ترمیمش کند .

ای ضامن آهو دلم شکسته است خودت دل شکستم یاری ده .

برچسب: نویسنده: آریا صفری تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 3:36

صفحه بندی