امشب بعد از مدت ها نماز خوندم بعد از مدت ها آرامشش حس کردم بعد از مدت ها ....نمیدونم چی بگم مثل کسی که معشوقش دیده باشه تپش قلب میگیره تپش قلب گرفته بودم نکه بگم عاشق واقعی هستم نه تپش قلبم بخاطر اینه که شرمندشم بنده ی حقیرشم خیلی وقت دور تا دورم دیوار سیاه کشیدم نزاشتم به طور مستقیم باهام حرف بزنه ،ارامشش بهم تزریق کنه، ارومم کنه نوازشم کنه .... .ولی روزی نمیشد نگاه دلخورش نفهمم پیغام دادنش از راه های مختلف نفهمم ولی بازم میزدم خودم به کوچه علی چپ، خدااا خسته شدم واقعا بهت نیاز دارم جز تو کسی ندارم ببخشید باهات حرف نمیزدم ببخشید بهت توجه نمیکردم ببخشید......
منو میبخشی؟,
برچسب:
نویسنده: آریا صفری